صحرای صحرایی این بهت
هیچکدوم از همه ی رهگذرهای چشمهای آینه من نیست
می دانی من چقدر لبخند را دوست دارم چه قدر لبخند های صورتی را دوست دارم و من عاشق آدم های لبخندی ام و حتی گربه های لبخندی مثل چشایری ... - بچه ها صبحتون به خیر دست و صورتتون و شستین و تر و تمیز نشستین پای برنامه های خودتون آفرین خانوم مجری حواسش نیست که من با موهای ژولیده با دست و صورت نشسته و یک شانه ای که از یقه ی گشاد و کج شده ی پیرهنم بیرون زده نشسته ام جلویش! با چه رویی! چه دختر بدی شدم! خانوم مجری مهربان است به روی خودش نمی آورد صبر می کند خودم بفهمم و بروم و دختر خوبی شوم - خب فرشته ها ی ناز من خوبین؟ ئه علی کوچولوی گل تو که هنوز داری خمیازه می کشی! آخ آخ مریم و سحر هم که هنوز اسباب بازیاتون وسطه اتاقه! خب تا کارتون بعدی و براتون بذاریم شما ها هم زودی خودتون حاضر کنین! نه! من و ندید! من و هیشکی نمی بینه! اینجا هیشکی نیس! می دونی من خیلی کوچولو ام ولی یهو اندازه ام بزرگ شده من فقط یه سال و نیمم هس خب یه بار مث امروز هیشکی نبود من اون روز رفتم توی فر اجاق گاز رفتم تا ببینم توش چیا داره که هی کیک و شیرینی می ده بیرون! رفتم توش یهو درش بسته شد من اون موقع حرف زدن هم بلد نبودم هی گریه کردم هی گریه کردم تا اوردنم بیرون وقتی اومدم بیرون این قدی شدم ولی هنوزش بلد نبودم حرف بزنم بم گفتن جواب بده تو کی هستی؟ من نمی دونستم چی بگم! بم گفتن تو خیلی بزرگی باس بری دانشگا! اما من هیچی بلد نبودم نوشتن رو هم حالا یاد گرفتم یه کم نوشتن یه کمی حرف زدن هیچ بچه ای من و بچه نمی دونه هیچ آدم بزرگی من و بزرگ نمی دونه من کی ام چن سالمه؟ من و می شناسی؟ مامانمم می گه یازده اسفند بزرگترم تازه می شم! من دو روز دیگه که بگذره بزرگترم می شم از این اون وخ من گم تر می شم اونوخ هیچکی از بچه های هم سنم نمی دونن اصلا که هم سنیم من دیگه بزرگ شدم؟ نامه ای برای خانوم مجری: سلام خانوم مجری مهربون من یک بچه ای هستم که نزدیک تولدمم تازه هس می خواستم بگم اسم من و به همراه همه بچه های تولدی بگین و بچه ها بگویین که با من دوس باشن خانوم مجری من شما را خیلی دوست دارم یک روز نزدیک بود تلویزیونمان را بشکنم که بتوانم بیایم تویش و پیش شما اما خواهرم جلویم را گرفت و یک عالم به من خندید خواهرم خیلی مهربان است برای او همیشه می گفتم که چقدر شما خوبین که چه قدر کارتون هایتان خوب است خواهرم که بزرگ بود همیشه به من همه چیز را که بلد نبودم یاد می داد اما حالا خیلی از من دور است و من توی خانه تنهایی تلویزیون نگاه می کنم و سعی می کنم هر چه به ما یاد می دهید یاد بگیرم و دختر خوبی باشم خانوم مجری من نمی توانم دروغ بگویم چون می دانم که شما توی خانه ی همه ی بچه ها یک دوربین مخفی گذاشته اید و می دانید که ما بچه های خوبی هستیم یا نه و حتی مث مامان و بابا ها از چشممان می توانید بخوانید خانوم مجری می دانم که من را می بینید که من دختر خوبتان نیستم اما اگر بشود دختر خوبتان از این به بعد بشوم می خواهم قول بدهم که دختر خوبی شوم من می خواهم قول بدهم که درس هایم را خوب بخوانم و دیگر همش کارهای خوب کنم و فکر های خوب کنم و ... لطفا خانوم مجری اسم من را برای بچه های خوب داشته باشید و برای مخاطب عزیزم دو تا شعر هم دارم شاه خوبانِ تو منظور گدایان شد خسته تر از هر ادامه... سوت پایان شد! در مسیر هر کسی می رفت آخر هم مثل لاشه که لهیده در خیابان شد او زنی عریان که دور میله می رقصید و درون فیلم های هر شب اکران, شد تا ببینی شاید او را... در دلش اما از تمام مرد های شهر پنهان شد آن قدر خسته شد آخر قسمتش دیگر پله ای لیز و شکسته زیر ایوان شد پرده اش انداختن هی دوختن یعنی... این تن دلمرده ای که در کف وان شد تُف به این دنیای ناچیزی که هی درد ست باید از دست جهان در رفت بی جان شد شاه خوبان تو دیگر خود کشی کردست که برایش بد شدن در حد ایمان شد رفت و رفت و رفت تا جاهای دوری که سخت ممکن رفتنش بسیار آسان شد و یک شعر دیگر: و چقدر دلم می خواهد سرم, کمرم, دندانم یا حتی چشمانم درد بگیرند اما من موهایم درد می کنند که به دستانت نمی خورند موهای من درد می کنند باید ببندمشان یا قطعشان کنم حالم برای آنها خوب نیست! می فهمی؟! اول تبریک بزرگ تر از حد قلبم "چون در حین فهمیدم در حال سکته بودم از ذوق" برای این افتخار فرهنگی شیرینی که توو عصری که ما زنده ایم برای ایرانمون رخ داد یعنی بردن اسکار توسط اصغر فرهادی عزیز به امید روزهای خوب که همه توو جهان با هم شیرینیش و بچشیم در کنار هم علی کریمی کلایه به روز شده با داستان و شعر مثل همیشه بسیار خواندنی ست وبلاگ جدید ساموئل کابلی بعد از بسته شدن سایت شخصی اش! وبلاگ محمد مظلومی نژاد که آدرسش تغییر کرد این جا هم می خوام خودم و یه کم تحویل بگیرم =)) http://www.mediafire.com/?hozzk2wztmz و البته این پست هم مثل چند پست اخیر بی دعوت و اطلاع رسانی شد ببخشید برای همه ی اینها برای لطف هر باره تون خیلی ممنونم ولی روزهای شلوغی دارم دوستتان دارم به امید روزهایی که به دعوت هایتان برسم و تخت توی این وبلاگ ساعت ها بمانم ... و در آخر یک لبخند صورتی بزرگ برای تو :)
یک غزل:
مصرع اول برگرفته از بیتی از آقامون حافظ شیرازی که می فرماین:
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!
حالم بد است
, و
http://flask.persianblog.ir/
و به روز است
http://www.kavirekoor.blogfa.com/
یک دوست خوب نویسنده دارم که خیلی خواندنی ست "آتنا"
http://gahghalam.blogfa.com/
الهام میزبان عزیز مدتی است به روز است با پست های همیشه شیرینش
http://elm1362.persianblog.ir/
محسن عاصی طبق قول هر ماهه اش به روز می شود هر ماه پست ها و شعر ها زیبایش را از دست ندهید
http://www.pasmand.blogfa.com/
و چون کم هستم از همینها خبر داشتم
دوستان از نرسیدن به دعوت ها بی نهایت شرمنده ام
قول می دهم دختر خوبی شوم
قول!
و راستی فرشته های کاغذی با زحمت خوب دوستانم ساموئل کابلی و مهدی حسن زاده شماره ی دومش هم منتشر شده " داستانی از من را هم در آن بخوانید" البته اسم داستانم اشتباه نوشته شده ولی از اسمم پیدا می شوم :)
http://s1.picofile.com/file/7308433973/Fereshtehaye_Kaghazi_shomare_dovom_esfand_90.pdf.html
اینم برا تولدم به خودم و اینا :)
تولدت مبارک محمد نوری
| www . night Skin . ir |



